![]()
نام من عشق است ـ می شناسیدم ؟
زخمی ام سراپا ـ می شناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را ـ خسته ام ـ می شناسیدم ؟
این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم ـ من همان خورشید تابانم ـ می شناسیدم؟
این چنین بیگانه از من روی مگردانید ـ در کف فرهاد تیشه من نهادم ـ من شکستم بیستون را من همان مهربان سال های دورم ـ رفته ام از یادتان ـ با که می شناسیدم ؟
نام من عشق است می شناسیدم ؟![]()
نوشته شده توسط گل عاشق در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
![]()

مانند یک بهار.... 
مانند یک عبور....
از راه می رسی و مرا تازه می کنی.
همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار...
بردشت خشک سینه من سبز می شود.
وقتی تو می رسی....
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ...
مهتاب می دمد...
وقتی تو می رسی...
ای آرزوی گم شده بغض های من...
من نیز با تو به عشق می رسم...
![]()

![]()
نوشته شده توسط گل عاشق در چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت
ز پس انتظاری طولانی
کنون
پنجره های نگاه من
به تماشای تو ایستاده اند . . .
نگاه کن
تا ببینی چگونه
شاعرانه و بی ریا
تو را
به ضیافت عاشقانه ترین
ترانه های روح خویش
خوانده ام .

نوشته شده توسط گل عاشق در شنبه 16 خرداد1388 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت
پرنده بر شانههاي انسان نشست. انسان متعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نميتواني روي شانهي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درختها و آدم ها را خوب ميدانم. اما گاهي پرندهها و انسانها را اشتباه ميگيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.
انسان ديگر نخنديد. انگار در خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نميدانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرندههاي ديگري را هم ميشناسم كه پرزدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش ميشود.
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانههايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.
نوشته شده توسط گل عاشق در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده -باقي نمانده بود
پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت
تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سکوت کرد
اسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سکوت کرد
جيغ زد و جارو جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پاي فرشته و اسمان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزيزم.و اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...
با يک روز چه کار ميتوان کرد
خدا گفت:
ان کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند
گويي که هزار سال زيسته است
و ان که امروزش را در نمي يابد
هزار سال هم به کارش نمي ايد
و انگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت
و گفت:حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد
اما ميترسيد حرکت کند
ميترسيد راه برود
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت
وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
ان وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و صورتش پاشيد
زندگي را نوشيد
زندگي را بوييد
و چنان به وجد امد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد
مي تواند...........
او در ان يک روز اسمان خراشي بنا نکرد
زميني بنا نکرد
مقامي به دست نياورد
اما.......
اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به انهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي انها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز اشتي کرد و خنديد
لذت برد و سر شار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد وتمام شد
او همان يک روز زندکي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ."کسي که هزار سال زيسته بود"......

نوشته شده توسط گل عاشق در جمعه 10 آبان1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت

ویرانه، نه آن است كه جمشید بنا كرد
ویرانه، نه آنست كه فرهاد فرو ریخت
ویرانه، دل ماست كه با هر نظر تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...


نوشته شده توسط گل عاشق در جمعه 10 آبان1387 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خدا...تنهایی...من...
یه دل...یه نیمه گمشده...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY